حكيم زجاجى
362
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
نگويند اين حال جز دهريان * يكى برد از اين جنس اهربان ( ؟ ) . . . كن * تو اين دين حق را قوىحال كن ز دهرى و ابدى ( ؟ ) ببر بيخ و شاخ * همان يك تن اندر جهان فراخ مقنع يكى بود از آن كافران * خدايم همىگفت و شد بر كران 40 . . . شان * خدا را همى داد از خود نشان تن خود برافروخت مانند شمع * كليله شنيدم كه او كرد جمع به تازى ز ياران سخنهاى اوست * بدريد بر خويشتن مغز و پوست . . . * كه بد مير بر لشكر شهريار نهفته نكوهيده زنديق بود * به دل دشمن مرد صديق بود 45 دگر مهترى بود يزدانپناه * كه از پشت ابان ( ؟ ) بد آن خويشكام . . . * وزاو مرد زنديق را رنگوبوى عبيد اللّه آن سرور بىنظير * كه بودى به ايام مهدى وزير « 1 » سرافراز عبد اللهش پور بود * كه از دين احمد دلش دور بود . . . * كه زنديق بد مرد تند و درشت 50 ز عباسيان بود داو [ و ] د نيز * به زنديقى اندر بسى داد چيز هم از آل هاشم كه معيوب شد * بر اين راه بد فضل يعقوب شد . . . * ز دين دست آن قوم كوتاه گشت ندادندى آن قوم بدرگ زكات * بريدندى از خلق آب حيات نكردندى آن بدنژادان نماز * نبودى به يزدان يكى را نياز 55 . . . * جهان را به غفلت بياراستند يكى بدگهر عبد قدوس بود * كه در كافرى بندها مىگشود دوم بود ابن المقنع كه پيل * از او غرقه گشتى به درياى نيل . . . * چهارم عبيد اللّه بىنظير نشستند و گفتند با يكدگر * كه ما را ز قرآن بسوزد جگر 60 بياييد تا ما نشينيم شاد * سخنها از آن شيوه آريم ياد
--> ( 1 ) وزيد